فرهنگی و هنری

ابراهیم گلستان؛ روایتگرِ سرسخت یک قرن پرآشوب/ مردی که با هیچ‌کس کنار نیامد

زینب کاظم‌خواه: ابراهیم گلستان را نمی‌شود فقط با عنوان «نویسنده» یا «فیلمساز» معرفی کرد. او از آن آدم‌هایی بود که بیش از آنکه بخواهند در یک قالب جا بگیرند، اصرار داشتند جهان را با چشم خودشان ببینند و درباره آن با زبان خودشان حرف بزنند. شاید اگر قرار باشد زندگی طولانی و پرماجرای او را در چند کلمه خلاصه کنیم، همان پنج عبارتی که بیش از هر چیز به شخصیتش نزدیک‌اند کافی باشند: خوب دیدن، تیز فهمیدن، بی‌تعارف گفتن، بی‌پرده نوشتن و تنها بودن.

گلستان بیش از هفت دهه در میدان فرهنگ و هنر ایران حضور داشت؛ از ادبیات و ترجمه تا سینمای مستند و داستانی. اما اهمیت او فقط در تعداد آثار یا تأثیری که بر نسل‌های بعد گذاشت خلاصه نمی‌شود. او نماینده نوعی روشنفکری بود که استقلال را نه در فاصله گرفتن از جهان، بلکه در ایستادن بر سر نگاه شخصی خود می‌دید؛ حتی اگر این استقلال به قیمت درافتادن با دیگران، از دست دادن دوستان و در نهایت تنهایی تمام شود.

دیدن، پیش از نوشتن

برای فهم گلستان شاید باید از «دیدن» شروع کرد. در نگاه او، داستان‌نویسی صرفاً ساختن قصه نبود؛ نتیجه مواجهه با جهان بود. آنچه می‌دید، از فیلتر ذهن و تجربه شخصی‌اش عبور می‌کرد و بعد به کلمه تبدیل می‌شد. به همین دلیل، در تحلیل آثارش می‌توان گفت داستان‌های او بیش از آنکه صرفاً روایت باشند، بازنمایی نگاه نویسنده به موقعیت انسان‌ها هستند؛ انتقال فهمی که از دیدن حاصل شده است.

همین‌جا بود که سینما برای گلستان تبدیل به ادامه طبیعی ادبیات شد. اگر می‌شد جهان را با کلمات دید، چرا نتوان همان جهان را با تصویر به مخاطب نشان داد؟

اما فیلم ساختن امکانات می‌خواست و گلستان خیلی زود راه تأمین این امکانات را پیدا کرد. همکاری با دستگاه تبلیغاتی صنعت نفت، برای او هم درآمد و هم امکان ساخت فیلم فراهم کرد. حاصل این دوره، شکل‌گیری «استودیو گلستان» بود؛ جایی که او توانست با امکاناتی که در اختیار داشت، پروژه‌های بلندپروازانه‌تری را دنبال کند.

این بخش از زندگی گلستان البته یکی از تناقض‌های مهم کارنامه اوست. او هنرمندی بود که از یک سو خود را مستقل می‌دانست و از سوی دیگر برای ساختن آثارش از امکانات اقتصادی مجموعه‌ای استفاده می‌کرد که بخشی از ساختار قدرت و اقتصاد نفتی ایران بود. همین تناقض، بخشی از پیچیدگی شخصیت و موقعیت تاریخی اوست.

استودیو گلستان؛ جایی برای ساختن

در دوره‌ای که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان ایرانی برای تأمین ابتدایی‌ترین هزینه‌های زندگی مشکل داشتند، گلستان به واسطه قراردادهای کاری خود امکان مالی و حرفه‌ای قابل توجهی پیدا کرده بود. استودیو گلستان از همین موقعیت شکل گرفت و به یکی از مهم‌ترین مراکز تولید فیلم مستند در ایران تبدیل شد.

فیلم‌های مستند او، حتی پس از گذشت چند دهه، همچنان به دلیل نگاه تصویری، ضرباهنگ و تدوین قابل توجه‌اند. «موج و مرجان و خارا» نمونه برجسته‌ای از این دوره است؛ فیلمی که عملیات آماده‌سازی جزایر خارک و خارکو برای انتقال نفت را با روایتی شاعرانه و در عین حال دقیق به تصویر می‌کشد.

اما گلستان فقط تصویر را نمی‌دید؛ شیفته کلمه هم بود. زبان برایش ابزار ساده انتقال معنا نبود. وزن، ریتم و موسیقی جمله اهمیت زیادی داشت و همین ویژگی به نثر او تشخصی ویژه داد. آثار مکتوبش نیز به دلیل همین نثر آهنگین و توجه ویژه به زبان، جایگاه قابل توجهی در مسیر داستان معاصر فارسی پیدا کردند.

گاهی همین وسواس زبانی به نقطه قوت او تبدیل می‌شد و گاهی به نقطه ضعف. در بهترین آثارش، کلمات چنان دقیق کنار هم قرار می‌گیرند که زبان بخشی از تصویر می‌شود؛ اما در برخی آثار، همین علاقه به بازی‌های زبانی می‌تواند به افراط برسد.

فروغ؛ یکی از مهم‌ترین فصل‌های زندگی گلستان

در میان همه آدم‌هایی که در زندگی گلستان حضور داشتند، نام فروغ فرخزاد جایگاه دیگری دارد. رابطه این دو را نمی‌توان تنها یک رابطه عاطفی دانست؛ این رابطه در مسیر هنری هر دو نیز اثر گذاشت.

فروغ در استودیوی گلستان با او آشنا شد و همکاری حرفه‌ای آنها به تولید یکی از مهم‌ترین آثار سینمای مستند ایران، «خانه سیاه است»، انجامید. گلستان پس از ناکام ماندن نخستین تلاشش برای ساخت یک فیلم بلند داستانی، به فروغ کمک کرد تا در جذامخانه باباباغی تبریز فیلمی بسازد که بعدها به یکی از ماندگارترین آثار سینمای ایران تبدیل شد.

ابراهیم گلستان؛ روایتگرِ سرسخت یک قرن پرآشوب/ مردی که با هیچ‌کس کنار نیامد

این رابطه البته ساده و بدون تناقض نبود. گلستان شخصیتی سختگیر و برتری‌طلب داشت و روابط کاری و شخصی‌اش نیز از همین ویژگی بی‌تأثیر نبود. اما در کنار همه پیچیدگی‌های رابطه، یک واقعیت غیرقابل انکار باقی می‌ماند: سال‌هایی که فروغ و گلستان در کنار هم بودند، برای هر دو از پربارترین دوره‌های زندگی هنری‌شان بود.

مرگ فروغ، نقطه عطف دیگری در زندگی گلستان شد. پس از آن، خشم و تنهایی او بیشتر به آثارش راه پیدا کرد. «جوی و دیوار و تشنه» یکی از مهم‌ترین آثار این دوره است و داستان‌هایی چون «درخت‌ها» و «بعد از صعود» رنگ و بوی سوگ شخصی دارند.

وقتی خشم جای ظرافت را گرفت

اگر گلستان جوان، بیشتر شیفته دیدن و فهمیدن بود، گلستان سال‌های بعد بیش از پیش خشمگین شد. این خشم در «اسرار گنج دره جنی» به یکی از آشکارترین شکل‌های خود رسید.

فیلم را می‌توان هجویه‌ای علیه فضای اجتماعی و اقتصادی ایران دهه پنجاه دانست؛ جامعه‌ای که به واسطه درآمد نفتی دستخوش تغییرات گسترده شده بود. گلستان در این فیلم طبقه حاکم، مناسبات اجتماعی و سرخوشی ناشی از پول نفت را به چالش کشید. اما در همین‌جا نیز ویژگی دیگری از شخصیت او آشکار شد: او گاهی به جای ظرافت هنری، خشم مستقیم را انتخاب می‌کرد.

«اسرار گنج دره جنی» پس از اکرانی محدود توقیف شد و گلستان نیز پس از آن ایران را ترک کرد و دیگر به کشور بازنگشت.

مهاجرت برای او البته به معنای پایان فعالیت نبود؛ اما فصل تازه‌ای از زندگی مردی بود که دیگر بیش از هر زمان دیگری فاصله‌اش با محیط پیرامون زیاد شده بود.

گلستان علیه همه

شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های گلستان همین بود که به‌راحتی با کسی کنار نمی‌آمد. او از نادانی، تظاهر، روشنفکرنمایی و آنچه دروغ می‌دانست عصبانی می‌شد و این خشم را پنهان نمی‌کرد. در گفت‌وگوهایش نیز اغلب همان لحن تند و بی‌ملاحظه‌ای را به کار می‌گرفت که در نوشته‌ها و برخی آثارش دیده می‌شد.

گلستان همواره چهره‌ای بحث‌انگیز باقی ماند. نقدها و داوری‌های تند و بی‌پرده او درباره هم‌عصرانی چون جلال آل‌احمد، احمد شاملو، رضا براهنی و پرهیزش از باج‌دادن به جریان‌های غالب روشنفکری، او را در معرض اتهاماتی چون زیست در «برج عاج» یا «گلستان نفتی» قرار داد. 

ابراهیم گلستان؛ روایتگرِ سرسخت یک قرن پرآشوب/ مردی که با هیچ‌کس کنار نیامد

اما اینجا یک تناقض مهم وجود دارد: مردی که دائماً دیگران را به ندیدن و نفهمیدن متهم می‌کرد، خودش نیز در نهایت اسیر نگاه شخصی و بسیار سختگیرانه‌اش به جهان شد. او می‌خواست دیگران را متوجه چیزی کند که خودش دیده بود؛ اما کمتر حاضر بود بپذیرد که ممکن است دیگری از زاویه‌ای متفاوت به همان جهان نگاه کند. همین ویژگی، هم سرچشمه قدرت او بود و هم یکی از دلایل دشواری رابطه‌اش با دیگران.

گلستان در نهایت به کسی تبدیل شد که بیش از آنکه به دنبال همراه باشد، به دنبال حفظ فاصله بود.

تنهایی، آخرین فصل

زندگی گلستان را می‌توان داستان مردی دانست که برای استقلال جنگید و سرانجام استقلالش به تنهایی رسید.

او امکانات داشت، شهرت داشت، استعداد داشت، زبان داشت و از تجربه زیسته‌ای برخوردار بود که کمتر هنرمند ایرانی در نسل خودش از آن بهره‌مند بود. سفر کرد، با آدم‌های قدرتمند نشست، فیلم ساخت، نوشت، عاشق شد، شکست خورد، خشمگین شد و مهاجرت کرد.

اما در پایان، چیزی که بیشتر از همه از او باقی ماند، نه ثروت و نه حتی جنجال‌های زندگی خصوصی‌اش، بلکه نگاه اوست؛ نگاهی که همیشه می‌خواست یک قدم جلوتر از دیگران بایستد.

شاید به همین دلیل است که گلستان را نمی‌توان فقط با آثارش سنجید. او خودش نیز بخشی از اثرش بود؛ مردی که همان‌طور که می‌نوشت، زندگی کرد: صریح، سخت، بی‌ملاحظه و گاه آزاردهنده.

اگر بخواهیم ابراهیم گلستان را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: او تمام عمر تلاش کرد جهان را آن‌طور که خودش می‌دید به دیگران نشان دهد، اما سرانجام در جهانی که ساخته بود، تنها ماند.

و شاید این تنهایی، آخرین و عجیب‌ترین تناقض زندگی او باشد؛ اینکه مردی که تمام عمر از «فهمیدن» گفت، در نهایت بیش از هر چیز از فهمیده نشدن رنج برد.

۵۹۵۹

منبع

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Are you human? Please solve:Captcha


دکمه بازگشت به بالا